سوره ی مریم

من از مفصل این نکته مجملی گفتم****تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

سوره ی مریم

من از مفصل این نکته مجملی گفتم****تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

قصد از ارائه این دو ترکیب بند مقایسه آنها نیست بلکه جهت استفاده دوستان است


باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده  کنار رسول خدا حسین

 محتشم کاشانی

 ****


باز این چه آتشی است که بر جان عالم است

باز این چه شعله ی غم و اندوه و ماتم است

باز این حدیث حادثه ی جانگداز چیست

بازاین چه قصه ای است که با غصه توام است

این آه جانگزاست که درملک دل به پاست

یا لشگرعزاست که در کشورغم است

آفاق، پرزشعله ی برق و خروش رعد

یا ناله ای پیاپی و آه دمادم است

چون چشمه، چشم مادر گیتی زطفل اشک

روی جهان چو موی پدر کشته درهم است

زین قصه سر به چاک گریبان کروبیان

در زیربار غصه قد قدسیان خم است

گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر

گویا ربیع ماتم و ماه محرم است

ماه تجلی مه خوبان بود به عشق

روز بروز جذبه ی جانباز عالم است

مشکات نورو کوکب دری نشأتین

مصباح سالکان طریق وفا حسین

سید محمد حسین غروی اصفهانی

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۳ ، ۰۷:۵۵
علی اصغر رامندی صدیق

ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

در موج بلا مست زصهبای ولاییم

هم دستخوش سیل خروشنده اشکیم

هم قطره افتاده به موج یم لاییم

پیش از گل آدم به گل اشک نوشتیم

این نامه که از آب و گل و کرب و بلاییم

گر مرغ هزاریم و گر زاغ سیاهیم

در باغ حسین ابن علی نغمه سراییم

شستیم به خون جگر از چهره سیاهی

ما روسیهان غرق یم خون خداییم

بالله قسم کعبه ما روی حسین است

حتی به سوی کعبه اگر روی نماییم

از خاک اگر خلق شدیم این شرف ماست

خاکیم ولی خاک قدوم شهداییم

بر سلطنت هر دو جهان ناز فروشیم

زین رتبه چه بهتر که در این کوی گداییم

خاموشی دوزخ زسرشک بصر ماست

دل سوختگان پسر فاطمه ماییم

"میثم" چه نیازی به طبیبان جهانت

ما با مدد عشق بهر درد دواییم

غلامرضا سازگار

منبع:نخل میثم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۳ ، ۰۷:۲۸
علی اصغر رامندی صدیق

اشک از دوچشم حضرت آدم چکیدو بعد

قلبش گرفت ، آه زجانش  دمیدو بعد

بالش  به سوی مطلع توحید شد بلند

امن یجیب ، از نفس او رسیدو بعد

دستی زغیب آمدو آندم در آسمان

نقشی ز پنج نور مقدس کشیدو بعد

یک یک  حمیدو عالی و فاطرومحسنش

حالا حسین ومعرکه وناردیدو بعد

کم کم تمام هستی خود را به باد داد

وقتی که دید خواهر از او دل برید  وبعد

گرگی میان گودی گودال قتلگاه

یوسف برای پیرهنش می درید و بعد

جاداشت آسمان وزمین زیرو رو شود

وقتی صدای ناله ی زهرا شنیدو بعد ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۳ ، ۰۷:۲۵
علی اصغر رامندی صدیق

تا کسی را به سر کوی تو راهش ندهند

گریه و سوز دل و ناله و آهش ندهند

روشنی نیست به چشم و دل بی چشم و دلی

از شب زلف تو تا روز سیاهش ندهند

کوه طاعت اگر آرد به قیامت زاهد

بی تولای تو حتی پر کاهش ندهند

به غباری که زکویت به رخم مانده قسم

هر که خاک تو نشد عزت و جاهش ندهند

دیده صد بار اگر کور شود بهتر آن

که به دیدار تو یک فیض نگاهش ندهند

کافر و مومن و غیر خودی و دشمن و دوست

هیچکس نیست که در کوی تو راهش ندهند

تو نوازش کنی آن را که پناهش ندهند

تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند

تلخی عشق حلاوت ندهد "میثم" را

تا که سوز سحر و اشک پگاهش ندهند

غلامرضا سازگار

منبع:نخل میثم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۷:۱۹
علی اصغر رامندی صدیق

اگرمشتاق جانانی، مکن جانا گران جانی

در این ره سَر نمی ارزد، به یک ارزن ز ارزانی

حضیض چاه و اوج جاه باهم، هم عنان هستند

نمی گردد عزیز مصر، جُز صدّیقِ زندانی

بجو سرچشمه ی حیوان اگر پای طلب داری

که همت خضر را بخشد نجات از طبع حیوانی

به آداب طبیعت بند کن دیو طبیعت را

در اقلیم حقیقت چون چنین کردی، سلیمانی

اگرمجنون لیلایی، تو را سرگشتگی باید

نیابی خاطر مجموع را جز در پریشانی

زنی گر تیشه ی مستی، به بیخ ریشه ی هستی

توان گفتن که فرهادِ لبِ شیرینِ دورانی

دُر اشک و عقیقِ خون بهای باده ی گلگون

بود سیب زنخدان بهتر از یاقوت رمّانی

به دانایی مناز-ای دل-که آن نقشی بود باطل

اگر محصول آن حاصل نباشد غیرنادانی

تو گر سودای گل داری، چرا پس در پی خاری؟

و گر دیوانه ی یاری، چرا پس یار دیوانی؟

به سیرت، آدمی گاهی مَلَک باشدگَهی حیوان

نه درهر صورتِ انسان بود معنای انسانی

اگر طوطی سخن راند، که از وی آدمی ماند

ندارد باز همچون «مفتقر» لطف سخندانی

  «محمد حسین غروی اصفهانی»

منبع:دیوان مفتقر

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۶
علی اصغر رامندی صدیق