سوره ی مریم

من از مفصل این نکته مجملی گفتم****تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

سوره ی مریم

من از مفصل این نکته مجملی گفتم****تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست

ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو

تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست

گو کم یار برای دل اغیار مگیر

دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک

که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

«سعدی»

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۳ ، ۰۸:۰۷
علی اصغر رامندی صدیق

نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا

از ته دل گرد سر در هر نظر گردم ترا

می کند بی دست و پا نظارگی را جلوه ات

چون به این بی دست و پایی همسفر گردم ترا؟

کاش چون پرگار پای آهنین می داشتم

تا به کام دل چو مرکز گرد سرگردم ترا

در زمین خاکساری نقش پا گردیده ام

بر امید آن که شاید پی سپر گردم ترا

چون تو هرگز زیر پای خود نمی بینی ز ناز

من به امید چه خاک رهگذر گردم ترا

آفتاب و مه ترا از دور می بوسد زمین

من کدامین ذره ام تا گرد سر گردم ترا

چون ز بی قدری نیم شایسته بزم حضور

چشم دارم حلقه بیرون در گردم ترا

دامن از گرد یتیمی می فشاند گوهرت

چون غبار خاطر ای روشن گهر گردم ترا؟

یک کمر بسته است در ملک سلیمان کوه قاف

من چه مورم تا سزاوار کمر گردم ترا

هر که در هر جا شود گویا به ذکر خیر تو

گرد سر چون سبحه از صد رهگذر گردم ترا

سرمه واری از وجود خاکی من مانده است

بخت سبزی کو، که منظور نظر گردم ترا

گر چه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری

تا مگر بر گرد سر، بار دگر گردم ترا

حلقه سرگشتگی می افتد از پرگار خویش

ور نه صائب می توانم راهبر گردم ترا

« صائب تبریزی»

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۸:۰۵
علی اصغر رامندی صدیق

بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را

هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را

کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا

نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را

حسن را از دیده های پاک نبود سرکشی

می کشد آیینه بی مانع به بر محبوب را

بوته خاری است جنت مو دیدار ترا

سیر چشمی می کند مکروه هر مرغوب را

بی قراری می شود بال و پر موج خطر

نیست جز تسلیم لنگر بحر پر آشوب را

دید تا درد گران سنگ من بی صبر را

شد زبان شکر امواج بلا ایوب را

از شکستن می شود پوشیده در دل راز عشق

پاره کردن می کند سربسته این مکتوب را

پیش روشن گوهران یک جلوه دارد خار و گل

کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

«صائب تبریزی»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۱۶:۱۳
علی اصغر رامندی صدیق

خونچه ها بر سر نی، دایره در دایره دف!

و صدا توی صدا، دایره:سر! دایره:دف!

و صدا حنجر داود که برنیزه بلند

اشک زد دایره ای دایره تر، دایره دف!

دایره حلقه زدو... حلقه زدو... بغضی شد

بغض، دختر شد و دنبال پدر، دایره دف!

غصه ها حلقه ی گیسوی پریشانی شد

ریخت از شانه ی دختر به کمر، دایره دف!

دخترک دایره در دایره هی دور پدر!

روی یک پاشنه چرخیدن در! دایره، دف!

مادری سوخته در هیئت خورشید آمد

نیست آتش تر از این آتشِ تر، دایره! دف!

جام در جام، عزا داشت تعارف می شد

خیمه در خیمه، خبر پشت خبر، دایره! دف!

خبر انگار که هفتادو دو بار آوردند

مادری سرزده دنبال پسر!، دایره! دف!

نیزه ها گیج و پریشان و چنین سر...گردان

تن بجا مانده و سر قصد سفر، دایره! دف!

خونچه ها بر سر نی، دایره در دایره دف

و صدا توی صدا، دایره:سر! دایره:دف!

«عالیه مهرابی»

منبع:کتاب مسافران کوپه ی صبح


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۳ ، ۰۷:۲۲
علی اصغر رامندی صدیق

یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی‌منت خلق یا علی الاعلا

*****

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

****

آنروز که آتش محبت افروخت

عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز

تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

****

ما کشته ی عشقیم و جهان مسلخ ماست

ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست

ما را نبود هوای فردوس از آنک

صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست

****

دل کیست که گویم از برای غم تست

یا آنکه حریم تن سرای غم تست

لطفیست که میکند غمت با دل من

ورنه دل تنگ من چه جای غم تست

****

ای حیدر شهسوار وقت مددست

ای زبده ی هشت و چار وقت مددست

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار

ای صاحب ذوالفقار وقت مددست

****

تا مهر ابوتراب دمساز منست

حیدر بجهان همدم و همراز منست

این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا

مشکن بالم که وقت پرواز منست

ابو سعیدابوالخیر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۳ ، ۰۹:۵۳
علی اصغر رامندی صدیق